سلام نام خداوند است... دلم میخواد با قسم ، نوشته م رو شروع کنم : والصافات صفا ... ... " خیلی وقته دیگه بارون نزده ... " و من دیگه از دست خودمم خسته ام ! حال نوشتن ندارم و دلیلش اینه که احساس میکنم توی هر چیزی به دوراهی های بزرگی رسیدم که نمیدونم کدوم راه ، راهه درسته ! خب یه همچین کسی چطور میتونه توی وبلاگ راه یا بشریت بنویسه ؟! خیلی منتظر موندم که یکی بیاد و راه بلد باشه ، راهنما بشه و ... اما نشد ! نشد که نشد ... حالا من موندم و کلی دوراهی که بشینم و فقط نگاهشون کنم و سکوت ! حالا من موندم و کلی یاد ... کلی گذشته ... یه کم حال ... و البته که نمیدونم ، چقدر آینده ! دیگه تصمیم دارم وبلاگ ننویسم تا دستی از غیب برون آید و ... نه توی راه و نه توی بشریت . از همه بابت اراجیفی که تا حالا نوشتم ، عذر میخوام و از خودم و ... از هزاران در یکی گیرد سماع عشق را آغاز هست ، انجام نیست (فقط دوست داشتم این بیت رو بگم ، ولو بی ربط !) این مطلب شاید آخرین باشه و مثل نماز که بقول شریعتی آخرش سلام داره که شاید یعنی وقت آغاز عشق بازی باشه و مناجات ... منم میگم : سلام سلام نام خداوند است ... |